۱۴ اسفند و ملت مصدق ساز
چراغی را که ایزد برفروزد هر آنکس پف کند ریشش بسوزد
این شعر حدیث مردی است که شصت سال است که بدش می گویند؛ هم مغضوب رژیم شاهنشاهی بود و هم مطعون نظام اسلامی. شگفت نیست اما که مصدق همچنان محبوب دل ملتی است که نه آن خواسته بودند و نه این می خواهند. آنان رفتند و اينان نيز نخواهند ماند و اين مصدق و ياد و نام اوست كه هماره در ياد اين ملت خواهد ماند. مصدق و آنچه بر سرش آمد اما آیینه ای تمام نما از آنی است که ما- ایرانیان- از سیاستمداران مان انتظار داریم و آنی است که بر سرشان می آوریم. مصدق ۱۳ سال در تبعید و تنهایی زیست و در تبعید و تنهایی جان داد چون ما- دقیق تر بگویم پدران ما- تنهایش گذاشتیم و در حالیکه صبح ۲۸ مرداد شعار «زنده باد مصدق» سر داده بودیم شبش «جاوید شاه» سر دادیم. بامزه تر اما این است که در سالمرگ آن بزرگمرد- که به حق شهید بزرگ ملت ایران بود که همچمان در یاد و خاطره ملت ایران و آزادیخواهان جهان زنده و جاوید است- سکوت و انفعال ما می رود که مصدق- و مصدق های- دیگری بسازد که پس از مرگشان برایشان مزار بسازیم و سالها و قرنها بر مزارشان اشک حسرت بریزیم. ولی آیا باز تاریخ تکرار خواهد شد؟
پ.ن.
گزیده هایی از سخنرانی های مرحوم مصدق