اتفاقات تأسف بار هفته اخیر و خطر ناسیونالیسم قوم-محور
دیدن این دو ویدئو که حوادثی را که در فاصله چند روز اخیر رخ داده اند به تصویر می کشند به شدت من را تکان داد یا بهتر است بگویم ترساند. ویدئوی نخست مربوط به فحاشی های شرم آور و زننده طرفداران پرسپولیس نسبت به ترکهای آذربایجان است و ویدئوی دوم نیز قسمتی ازتظاهراتی را نشان می دهد که یک شنبه گذشته در تبریز رخ داد و در آن برخی از طرفداران خشمگین تیم تراکتور سازی که از برخورد تبعیض آمیز و ناعادلانه فدراسیون در محرومیت دو جلسه ای تیم محبوبشان از بازی های خانگی به خشم آمده بودند، شعارهایی را بر زبان می آورند که به جای اینکه حول احقاق حقوق اساسی ترکان ایران و اعتراض به رفتار دوگانه و تبعیض آمیز حاکمیت متمرکز باشد قوم فارس را هدف گرفته است. (دلیل اینکه گفتم «بعضی» این بود که در ویدئوهای دیگری که از این تظاهرات دیدم چنین شعارهای سخیف و نامناسبی به گوش نمی رسید.) شاید برخی بگویند که نه این طرفداران پرسپولیسی نماینده قوم فارس هستند و نه تبریزی هایی که در این ویدئو می بینیم نماینده قوم ترک و اصولا فرهنگ کسانی که در ایران به استادیوم می روند پایین تر از آن است که بتوان آنها را جدی گرفت. این حرف، حرف درستی است و اتفاقا همین نگرانی من را صد چندان می کند چرا که نشان می دهد کلیشه های قومیتی میان طبقات پایین جامعه ایرانی بسیار قدرتمند است و تجربه تاریخی نشان داده که سیاستمداران عوامگرا بیشترین استفاده را از این طبقات برده اند و با اندکی دقت می توان دید که چنین سیاستمداران عوام فریبی در میان قومیتهای ایرانی کم نیستند. مضاف بر این این فریادها نشانه هایی هستند از وجود کلیشه های قومیتی بین مردم ایران، کلیشه هایی که شاید به فریادهای این چنینی منتهی نشوند ولی نمود عینی شان را می توان در زندگی روزمره تمامی طبقات اجتماعی کم و بیش مشاهده کرد.
از لحاظ جامعه شناسی ناسیونالیسم پدیده ای مخصوص جوامع مدرن است. چرا که در جوامع مدرن به دلیل آسان بودن مهاجرت و سیال بودن جمعیت های انسانی هویت های پیش مدرنی مانند روستا و قبیله رنگ می بازند و لاجرم هویت بزرگتری- به نام ملت- جایگزین آنها می شود. در جوامعی که در گذر از سنت به مدرنیته از ساختاری تکثرگرا و {شبه}دموکراتیک برخوردارند و جامعه مدنی قدرتمندی دارند چنین هویت جایگزینی بر مبنای برابری در برابر قانون و «شهروند بودن» شکل می گیرد بدین معنا که افراد ساکن در یک کشور- مستقل از نژاد و زبان و محل تولدشان-و صرفا به اعتبار شهروند بودنشان جزو «ملت» محسوب می شوند. (شاید مشهورترین و موفق ترین این مدلها مدل بریتانیا و امریکا باشد.) حال اینکه در جوامع استبدادی و تمامیت خواه این هویت جایگزین رنگ و بوی نژادی به خود می گیرد و تعلق داشتن به یک گروه زبانی، قومیتی یا مذهبی خاص مبنای پذیرفته شدن فرد در نظم جدید می شود، در این میان افراد و گروههایی که در این چارچوب «غیر خودی» محسوب می شوند اما از بد زمانه در قلمرو سرزمینی این «ملیت» فوم-محور قرار گرفته اند در بهترین حالت به حاشیه رانده می شوند. (این دقیقا همان اتفاقی بود که در ملت سازی اجباری رضاشاه در ایران و آتاتورک در ترکیه افتاد و قومیتهای غیر فارس زبان در ایران و کردها در ترکیه به حاشیه رانده شدند و حتی وجودشان نیز در معرض انکار حاکمان مستبد و روشنفکران طرفدار و توجیه گر سیستم استبدادی موجود قرار گرفت.) در این میان گروههای به حاشیه رانده شده نیز آرام نمی نشینند و در برابر هویت جدیدی که منکر اصالت شان می شود دست به تولید ناسیونالیسمی تدافعی می زنند؛ این ناسیونالیسمِ عکس العملی اغلب به اندازه ناسیونالیسم حاکم قوم-محور است و به دنبال هویت بخشیدن به آن گروه قومی خاص و نفی قومیتها و نژادهای دیگر است.
در تاریخ معاصر جهان ناسیونالیسم قوم-محور همواره نتایج فاجعه باری را به دنبال داشته است. هیچ کدام از ما جنگهای خونین یوگسلاوی سابق در دهه نود میلادی را از یاد نبرده ایم؛ خشمی که سالها و دهه ها زیر پوست جامعه چندنژادی یوگسلاوی سابق پنهان شده بود با اندک جرقه ای به چنان انفجاری منجر شد که کمتر کسی از اثرات سوء آن در امان ماند. اما سیاهه فجایع این ناسیونالیسم نژاد-محور تنها به یوگسلاوی محدود نمی شود و این طاعون قرن بیستم ملتهای زیادی را به خاک مذلت نشانده است.
بدون شک متوقف کردن واصلاح روندهای اجتماعی که در نتیجه سیاست های رژیم گذشته و کنونی به وجود آمده اند آسان نیست و چه بسا چندین نسل به طول بینجامد. اما این امر نباید سبب شود که دست روی دست بگذاریم و سقوط کشورمان به گودال درگیری های قومی را نظاره گر باشیم. شاید قانع کردن کسانی که در دهه دوم قرن بیست و یکم همچنان در توهم نژاد برتر بودن به سر می برند شدنی نباشد، اما بر روشنفکران مرکزنشینی که به چنین افسانه هایی باور ندارند و انسان را بماهوانسان- و مستقل از نژاد و زبان و مذهبش- ارج می نهند لازم است که از گفتمان «نژاد-محور» که نود سال است بر تعریف هویت ایرانی سایه افکنده است عبور کنند و ملیت ایرانی را بر مبنای مجموعه ای متکثر و دارای حقوق یکسان بپذیرند و با صراحت بیشتری به دفاع از مطالبات اقوام ایرانی- مانند حق تحصیل زبان مادری و تمرکز زدایی سیستم سیاسی- بپردازند. (در این میان نقش رهبران جنبش سبز برای کوتاه کردن دیوار بی اعتمادی بین مرکزنشینان و اقوام بسیار کلیدی است.) روشنفکران قومیتهای ایرانی نیز باید از ناسیونالیسم های تدافعی ترک-محور، کرد-محور، عرب-محور و …. که در مقابله با ناسیونالیسم فارس-محور مرکز شکل گرفته فاصله بگیرند و گفتمان خود را به چارچوب حقوق بشر-محور نزدیک کنند و به خصوص با موج «ضد فارس»ی که مع الاسف در ویدئوی دوم می بینیم و بین برخی قومیتها گسترده شده با صراحت و شفافیت بیشتری برخورد کنند.
کوتاه سخن اینکه مردم ایران- از هر نژاد و قوم و زبان و مذهبی که باشند- دشمنی جز استبداد ندارند و ناسیونالیسم قوم-محور و تبعیض های ناشی از آن نیز یکی از عوارض نامبارک مدرن سازی فرمایشی بدون شکل گرفتن و تعمیق نهادهای دموکراتیک و جامعه مدنی است و تا زمانی که ناسیونالیسم شهروند-محور (که مبتنی بر تلقی دموکراتیک از جامعه و حکومت است) غالب نشود نمی توان به استقرار دموکراسی و رفع تبعیض چندان امیدوار بود.