همه همه شما اين نقل قول مشهور از برتولد برشت را شنيده ايد که «اول به سراغ يهودی ها رفتند، من يهودی نبودم اعتراضی نکردم، پس از آن به لهستانی ها حمله بردند، من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم، آنگاه به ليبرال ها فشار آوردند، من ليبرال نبودم و اعتراضی نکردم، سپس نوبت به کمونيست ها رسيد، کمونيست نبودم پس اعتراضی نکردم، سرانجام به سراغ من آمدند، هر چه فرياد زدند کسی نمانده بود که اعتراض کند.»
اين جمله حديث امروز ما ايرانيها- بهتر است بگويم بخش عمده ای از ما ايرانيها-ست. اين روزها بسيار مي بينيم و می خوانيم که مردم و روشنفکران از شدّت قساوت حکومت شگفت زده شده اند و به هيچ وجه نمی توانند تصوّر کنند که فرد يا گروهی به اين پايه خشن و بی رحم باشد، غافل از اينکه خشونت امروز به مثابة سرطانی است که به مرحلة «متاستازی» رسيده است و در جای جای تن نحيف اين گربة خوابيده بر نقشة جغرافيا پخش شده است، امّا اين غدّة بدخيم سالهاست که در اين تن وجود داشته و بسياری را به خاک سياه نشانده است و ما در اين سالها نه تنها به مقابله با آن برنخاسته ايم بلکه چه بسا بسياری از ما در مقام مجريان خشونت و دست کم تشويق کنندگان آن بوده ايم.
آنچه در اين چند هفته در خيابانهای تهران و اصفهان و مشهد و شيراز گذشت دل هر وجدان بيداری را به درد می آورد، ولی آنانی که امروز در خيابانهای تهران کتک می خورند و جام شهادت می نوشند، سه سال پيش وقتی مردم آذربايجان در مقابل توهين به هويت شان به پا خواستند و صحنه هايي شبيه به اين و چه بسا خشونت بارتر در خيابانهای تبريز و اروميه و اردبيل شکل گرفت دم برنياوردند که هيچ برخی شان حتّی در نقاب وطن پرستی و دفاع از تماميت ارضی ايران در پی توجيه آن برآمدند، کسانی که از شدّت سبعيت بسيج و پليس ضدّ شورش به حق متعجّب و متأثّر شده اند از ياد برده اند که همين بسيج و سپاه است که سالهاست با تمرين هر روزة اين صحنه ها در کردستان و بلوچستان عرصه را چنان بر ساکنان اين مناطق تنگ کرده است که مردمانش سپاه و نيروهاي نظامی را بيشتر اشغالگر می دانند تا نيروی وطنی که از جان و مال و ناموسشان محافظت می کند. آنانی که امروز از محدود شدن آزادی های مذهبی و منکوب شدن حرمت روحانيت سخن می گويند، وقتی رژيم به تخريب مدارس و مساجد اهل سنّت و خانقاه ها و حسينيه های درويشان نعمت اللهی و حصر و تبعيد و اعدام پيشوايان مذهبی شان مشغول بود دمی برنمی آوردند و در بهترين حالت بی تفاوت بودند، آنانی که امروز دم از ستاره دار شدن دانشجويان می زنند از ياد برده اند که سی سال است بهاييان به جرم عقيده شان «ستاره دار مادرزاد» به دنيا می آيند و از حق تحصيل و اشتغال محرومند، و آنانی که به حق در مقابل تقلّب در انتخابات و دست اندازی در آرايشان برآشفته اند شايد ندانند که مثلاً اين بلايي بود که تا پيش از مجلس ششم هر چهار سال يک بار بر سر رأی دهندگان سنّی مذهب در زادگاه من اروميه می آمد و رأيشان توسّط همين شورای نگهبان ناديده گرفته می شد و کانديداهايشان به ناحق حذف می شدند.
اين روزها برخی ها گلايه می کنند که چرا در اين اعتراضات از آذربايجان و کردستان خبری نيست و اقوام و اقليت های ايرانی کجا هستند؟ برادر من! صدای اينهايي که شما به اميدشان نشسته اي مدّت هاست که خاموش شده است و حال و روز ما بهتر از جناب برتولد برشت نيست که کسی نيست که صدای فريادمان را بشنود. ما ديديم که وقتی خشونت عريان شد تظاهرات ميليونی 25 خرداد به چند ده هزار نفر و سپس چند هزار نفر رسيد، چون که مردم ديدند و ترسيدند، آن وقت شما از کسانی که هر سالهاست هر روز اين صحنه ها را می بينند چه انتظاری داريد؟
اميدوارم که اين جنبشی که آغاز شده به نتيجه برسد ولی ما نبايد از يادمان برود که تا زمانی که در قبال سرنوشت مخالفان و «ناخودی»ها حسّاس نباشيم مستقلّ از اينکه که چه کسی و با چه اسمی بر ما حکومت کند حال و روزمان همين خواهد بود و حکومت ها با تقسيم بر دو و حذف ما را در چرخة باطل خشونت نگاه خواهند داشت و ما را در مقابل هم قرار خواهد داد.
همه شما اين نقل قول مشهور از برتولد برشت را شنيده ايد که «اول به سراغ يهودی ها رفتند، من يهودی نبودم اعتراضی نکردم، پس از آن به لهستانی ها حمله بردند، من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم، آنگاه به ليبرال ها فشار آوردند، من ليبرال نبودم و اعتراضی نکردم، سپس نوبت به کمونيست ها رسيد، کمونيست نبودم پس اعتراضی نکردم، سرانجام به سراغ من آمدند، هر چه فرياد زدند کسی نمانده بود که اعتراض کند.»
اين جمله حديث امروز ما ايرانيها- بهتر است بگويم بخش عمده ای از ما ايرانيها-ست. اين روزها بسيار مي بينيم و می خوانيم که مردم و روشنفکران از شدّت قساوت حکومت شگفت زده شده اند و به هيچ وجه نمی توانند تصوّر کنند که فرد يا گروهی به اين پايه خشن و بی رحم باشد، غافل از اينکه خشونت امروز به مثابة سرطانی است که به مرحلة «متاستازی» رسيده است و در جای جای تن نحيف اين گربة خوابيده بر نقشة جغرافيا پخش شده است، امّا اين غدّة بدخيم سالهاست که در اين تن وجود داشته و بسياری را به خاک سياه نشانده است و ما در اين سالها نه تنها به مقابله با آن برنخاسته ايم بلکه چه بسا بسياری از ما در مقام مجريان خشونت و دست کم تشويق کنندگان آن بوده ايم.
آنچه در اين چند هفته در خيابانهای تهران و اصفهان و مشهد و شيراز گذشت دل هر وجدان بيداری را به درد می آورد، ولی آنانی که امروز در خيابانهای تهران کتک می خورند و جام شهادت می نوشند، سه سال پيش وقتی مردم آذربايجان در مقابل توهين به هويت شان به پا خواستند و صحنه هايي شبيه به اين و چه بسا خشونت بارتر در خيابانهای تبريز و اروميه و اردبيل شکل گرفت دم برنياوردند که هيچ برخی شان حتّی در نقاب وطن پرستی و دفاع از تماميت ارضی ايران در پی توجيه آن برآمدند، کسانی که از شدّت سبعيت بسيج و پليس ضدّ شورش به حق متعجّب و متأثّر شده اند از ياد برده اند که همين بسيج و سپاه است که سالهاست با تمرين هر روزة اين صحنه ها در کردستان و بلوچستان عرصه را چنان بر ساکنان اين مناطق تنگ کرده است که مردمانش سپاه و نيروهاي نظامی را بيشتر اشغالگر می دانند تا نيروی وطنی که از جان و مال و ناموسشان محافظت می کند. آنانی که امروز از محدود شدن آزادی های مذهبی و منکوب شدن حرمت روحانيت سخن می گويند، وقتی رژيم به تخريب مدارس و مساجد اهل سنّت و خانقاه ها و حسينيه های درويشان نعمت اللهی و حصر و تبعيد و اعدام پيشوايان مذهبی شان مشغول بود دمی برنمی آوردند و در بهترين حالت بی تفاوت بودند، آنانی که امروز دم از ستاره دار شدن دانشجويان می زنند از ياد برده اند که سی سال است بهاييان به جرم عقيده شان «ستاره دار مادرزاد» به دنيا می آيند و از حق تحصيل و اشتغال محرومند، و آنانی که به حق در مقابل تقلّب در انتخابات و دست اندازی در آرايشان برآشفته اند شايد ندانند که مثلاً اين بلايي بود که تا پيش از مجلس ششم هر چهار سال يک بار بر سر رأی دهندگان سنّی مذهب در زادگاه من اروميه می آمد و رأيشان توسّط همين شورای نگهبان ناديده گرفته می شد و کانديداهايشان به ناحق حذف می شدند.
اين روزها برخی ها گلايه می کنند که چرا در اين اعتراضات از آذربايجان و کردستان خبری نيست و اقوام و اقليت های ايرانی کجا هستند؟ برادر من! صدای اينهايي که شما به اميدشان نشسته اي مدّت هاست که خاموش شده است و حال و روز ما بهتر از جناب برتولد برشت نيست که کسی نيست که صدای فريادمان را بشنود. ما ديديم که وقتی خشونت عريان شد تظاهرات ميليونی 25 خرداد به چند ده هزار نفر و سپس چند هزار نفر رسيد، چون که مردم ديدند و ترسيدند، آن وقت شما از کسانی که هر سالهاست هر روز اين صحنه ها را می بينند چه انتظاری داريد؟
اميدوارم که اين جنبشی که آغاز شده به نتيجه برسد ولی ما نبايد از يادمان برود که تا زمانی که در قبال سرنوشت مخالفان و «ناخودی»ها حسّاس نباشيم مستقلّ از اينکه که چه کسی و با چه اسمی بر ما حکومت کند حال و روزمان همين خواهد بود و حکومت ها با تقسيم بر دو و حذف ما را در چرخة باطل خشونت نگاه خواهند داشت و ما را در مقابل هم قرار خواهد داد.
مطلب را به بالاترین بفرستید:

This entry was posted on جولای 5, 2009 at 11:25 ب.ظ and is filed under Iran, politics . شما میتوانید دنبال کنید و پاسخ بدهید به ورودیهای فیدبک RSS 2.0
You can leave a response, or trackback from your own site.
جولای 5, 2009 روی 11:40 ب.ظ
Ali bood
جولای 5, 2009 روی 11:41 ب.ظ
It was the best.
جولای 6, 2009 روی 1:25 ق.ظ
راستی. این گفته از برشت نیست از مارتین نیمولر است
en.wikipedia.org/wiki/First_they_cam…
جولای 6, 2009 روی 1:27 ق.ظ
ممنون بابت تذکر این نکته. تا آنجا که من می دانستم این جمله را به برشت نسبت می دهند.
جولای 6, 2009 روی 5:35 ق.ظ
با سلام
متن اصلی این جملات به زبان آلمانی و ترجمه ی آن در اینجا قابل دسترسی میباشد
http://amunaaser.blogspot.com/2009/06/blog-post_26.html
پیروز و سربلند باشید
عموناصر
جولای 6, 2009 روی 6:26 ق.ظ
سلام دوستان به دعوت نامه بالاترين نياز دارم اگه كسي داره برام بفرسته .از لطفتون ممنونم.
جولای 6, 2009 روی 8:36 ق.ظ
salam
matlabeton khayli ali bod.
man ba ejazaton ye kopi az in matlabo to blogam gozashtam albate ba zekre manba.
piroz bashid
جولای 6, 2009 روی 8:37 ق.ظ
[...] http://hajiakbari.wordpress.com/2009/07/05/از-ماست-که-بر-ماست/ [...]
جولای 7, 2009 روی 9:16 ق.ظ
به عنوان یه تبریزی می فهمم چی میگین
راست می گین
!
تلخه اما راسته
به هر حال نباید از یاد ببریم که همه ما جزو عضو بزرگتری به اسم ایران هستیم
که هزاران آرش و سهراب و گردآفرید و همت و باکری برای حفظش خون دادن
جولای 7, 2009 روی 12:44 ب.ظ
Well done! very good analysis, some times I was thinking about this phenomena in relation to what happened in Tabriz and now in Tehran and other cities.
جولای 10, 2009 روی 12:05 ق.ظ
برادر عزیزم، رفتن و کتک خوردن و شکنجه و کشته شدن به همین سادگی ها هم نیست که بگویی در فلانجا حق کسی یا گروهی را خوردند، پس ما هم بریزیم توی خیابانها و شورش کنیم. مردم ما امروز گرفتار درد نان هستند و حتی اگر کسی آنها را نزند و نکشد باز هم “وقت نمی کنند” که به مبارزات مدنی فکر کنند. چند روز که سر کار نروی، زنو بچه ات گرسنه می مانند و قص علی هذا.
بجز این، یک سیاست و برنامه ریزی هدفدار از روز اول در این مملکت اجرا شده است که مردم را اینگونه: منزوی، افسرده، معتاد، به فکر پول، دروغگو، فراری از کشور و نا امید و نهایتا آدم فروش و مزدور تقسیم بندی کرده اند. و این یک مشکل فرهنگی است بنام واژگونی فرهنگی. یعنی دهاتی ها آمدند به شهر و بدی های شهری ها را گرفتند و سوار کار و بازار شدند و ایها امروز همین لباس شخصی ها و مزدوران حکومتی هستند که برای مقام و پول همه کار می کنند چون اگر این حکومت نباشد آنها باید برگردند سر گاو وگوسفندشان.
مخاص کلام اینکه با شورش و کتک خوردن و زدن مشکل فرهنگی حل نمی شود. اگر فرهنگ مردم اصلاح شود، بدون خشونت همه چیز درست می شود. همانی که امروز می بینی در خیابانهای تهران جوانهای امروزی از 30 سال قبل و از زمان انقلاب هم فهمیده ترند و با سکوت به همه دنیا خودشان را ثابت کردند.
جولای 10, 2009 روی 1:48 ق.ظ
دوست عزیر. من به هیچ وجه مردم را به ریختن به خیابان دعوت نمی کنم. حرف من فقط این است که مردم ما باید یاد بگیرند که نسبت به سرنوشت دیگرانی که با آنها تفاوت دارند حساس باشند. من چون خودم ترک هستم اتفاقات سه سال پیش خوب یادم هست و انتظار هم نداشتم که مثلا مردم تهران و اصفهان در حمایت از ما به خیابان بریزند ولی در آن موقعیت دریغ از یک مقاله یا بیانیه از طرف روشنفکران و نویسندگان داخل و خارج از کشور در حمایت از مردمی که این گونه تظاهرات مسالمت آمیزشان به خاک و خون کشیده می شد. مشکل این است که بیشتر ما وقتی مخالفان مان سرکوب می شوند ناراحت که نمی شویم هیچ در بهترین حالت- در قبال وجدانمان- بی تفاوت هستیم.