۲۵ بهمن و ۱ اسفند هم آمدند و آنچه از آنها در خاطرها باقی ماند رشادت و شجاعت مردمی بود که حاضر نشدند زیر یوغ دروغ و ریا و ستم سر خم کنند و روسیاهی حاکمیتی که حق تعیین سرنوشت را فقط برای دیگران به رسمیت می شناسد. اما در این میان آنچه ذهن من- به عنوان یک ترک آذربایجانی- را دیگر بار مشغول و مغشوش کرد سکوت معنادار آذربایجان بود؛ سکوتی که در این بیست ماهی که از آغاز جنبش سبز می گذرد کم و بیش حفظ شده است. در باب چرایی این سکوت می توان ساعت ها سخن گفت؛ سکوتی که از یک سو ریشه در تاریخ معاصر این مرز و بوم دارد و از دیگر سو از شکاف رو به گسترش بین مرکز و حاشیه- که به نظر من بسیار مهمتر از شکاف های قومیتی و فرهنگی است- نشأت می گیرد. این امر باعث شد تا پس از مدتها دست به قلم شوم و آنچه را که مدتها بود قصد گفتنش را داشتم با دوستان {ترک و غیر ترک} به اشتراک بگذارم.
حقوق اقلیتها همواره یکی از بزرگترین قربانیان نظام های استبدادی و تمرکزگرای حاکم بر ایران بوده است و در این میان تمام اقلیت های زبانی و مذهبی از بخشی از حقوق انسانی خویش محروم شده اند؛ محرومیتی که شامل حال ترکان آذربایجان نیز شده است. در این نوشتار تلاش می کنم به این پرسش بپردازم که چه باید کرد و آیا انفعال و بی عملی کنونی- و به خصوص بی تفاوتی نسبت به جنبش سبز- به نفع آذربایجان و ترکان ایران هست یا نه.
بگذارید یک بار دیگر به طرح دقیق مسأله بپردازیم؛ گروهی به نام ترکان آذربایجان در کشوری به نام ایران زندگی می کنند و احساس عمومی شان این است که در یک قرن اخیر در معرض ستم، تبعیض و تحقیر قرار داشته اند. ترکهای آذربایجانی پر جمعیت ترین اقلیت غیر فارس ایران هستند. در این میان تاریخ معاصر کشورهای دیگر به ما می گوید که اقلیت های تحت ستم ناچارند یکی از سه روش زیر را انتخاب کنند:
۱- جذب شدن در اکثریت و انکار هویت.
۲- جدایی کامل از اکثریت و استقلال.
۳- مبارزه برای به رسمیت شناخته شدن و رسیدن به حقوق برابر.
در ادامه به بررسی هر یک از راه حل های فوق می پردازیم:
۱- جذب شدن در اکثریت و انکار هویت: این سیاست برای نخستین بار در سالهای آغازین سده بیستم توسط آریایی گرایان و فارس گرایان -که شوربختانه برخی شان آذری و آذری زاده نیز بودند- مطرح شد و از آن زمان تا به امروز توسط حکومتهای مرکزی دنبال شده است. سیاستی که هویت ایرانی را با فارس بودن مترادف می داند و افراد را مبنای میزان نزدیکی و دوری از این هویت مرجع ارزشگذاری می کند.
این سیاست در عین اینکه غیر انسانی و غیر اخلاقی است، در عمل نیز نتیجه ای نداشته است و نه تنها در فارس کردن مردم آذربایجان -و اقلیتهای زبانی دیگر- توفیقی نداشته بلکه شکاف های فرهنگی و قومیتی موجود را نیز عمیق تر کرده است.
۲- استقلال و جدایی از ایران: در اینجا لازم است تأکید کنم که با اینکه من چنین جدایی ای را نه می توانم تصور کنم و نه به نفع مردم آذربایجانش می دانم، به این نیز باور دارم که ترکان ایران- مانند هر جمعیت دیگری- حق دارند در مورد سرنوشت شان تصمیم بگیرند و اگر روزی به این جمع بندی برسند که میل به جدایی از ایران دارند کسی نمی تواند آنها را بابت این تصمیم ملامت کند. همین الان هم ممکن است عده ای باور داشته باشند که شکافهای قومیتی و اقتصادی بین آذربایجان ایران و مناطق مرکزی (فارسی زبان) چنان زیاد شده که تأمین منافع مردم آذربایجان در چارچوب جغرافیایی ایران دیگر ممکن نیست. حال برای یک لحظه هم شده فرض کنیم این دوستان درست می گویند و این بار موضوع استقلال و جدایی از ایران نه از این منظر که درست است یا نه بلکه از این منظر که آیا عملی است یا نه به بررسی بنشینیم.
نخست باید به این موضوع توجه کرد که هر نوع حرکت استقلال طلبانه خواه و ناخواه به جنگ منتهی خواهد شد؛ شاید در کشوری مانند سوییس یا کانادا بشود سر و ته قضیه را با یک رفراندوم هم آورد ولی ما در هیچ کدام از این کشورها زندگی نمی کنیم و ساکن کشوری به نام ایران هستیم که در منطقه استبدادزده ای به نام خاورمیانه واقع شده است. حتی اگر به فرض محال غیرترکان ایرانی با اصل حق تعیین سرنوشت و جدایی آذربایجان هم مشکلی نداشته باشند به دلیل آمیختگی جغرافیایی قومیت ها، بر سر تعیین مرزهای این کشور فرضی با ایران قطعاً جنگ و درگیری صورت خواهد گرفت. با توجه به این مقدمه لازمه موفقیت هر حرکت استقلال طلبانه ای تحقق دو شرط زیر است:
الف- داشتن ارتش یا سازمان شبه نظامی منظم: استقلال طلبی جز با جنگ ممکن نیست و همانطور که گفتیم بالاخره یک جا کار به برخورد نظامی خواهد کشید و پیروز شدن در چنین برخوردی بدون وجود ارتش یا سازمان شبه نظامی منضبط و منظمی که از توانایی جذب نیرو برخوردار باشد امکان پذیر نیست.
ب- شکاف فرهنگی و نژادی عمیق و غیر قابل ترمیم بین اقلیت و اکثریت: اصولاً موفقیت هر حرکت استقلال طلبانه ای وابسته به این است که اکثریت قابل توجهی از مردم مناطقی که داعیه جدایی طلبی دارند از آن حرکت حمایت کنند و حاضر باشند در صورت نیاز به طور فعال اسلحه به دست گرفته و وارد میدان شوند. برای اینکه چنین اتفاقی بیفتد لازم است که تفاوتهای فرهنگی آن اقلیت خواهان جدایی با آن اکثریت غالب، عمیق و معنی دار باشد به طوری که در عمل این دو جمعیت ارتباط و در هم تنیدگی چندانی با هم نداشته باشند و جدایی جغرافیایی شان تأثیر چندانی در مناسبات اجتماعی هیچ کدام شان نداشته باشد.
حال نگاهی به وضع کنونی آذربایجان بیندازیم؛ فکر کردن به عامل اول که خنده دار است چرا که بر خلاف قومیت های دیگر اصولاً در آذربایجان ایران سابقه حرکات چریکی ناسیونالیستی وجود ندارد. جالب این است که حضراتی که داعیه جدایی از ایران را دارند بیشتر شبیه همین سلطنت طلبهای تلویزیون های لس آنجلسی هستند که فقط بلدند جلوی دوربین بنشینند و سر و صدا راه بیندازند و وقتی پای عمل برسد حاضر نخواهند بود رفاه زندگی در اروپای غربی و امریکای شمالی را فدای هدفی که شب و روز شعارش را می دهند بکنند.
در مورد عامل دوم هم فکر می کنم هر کس نگاه گذرایی به جامعه آذربایجان بیندازد پاسخش را می گیرد. تفاوتهای فرهنگی ترکهای عمدتا شیعه آذربایجان با آنانکه «فارس»شان می نامیم بسیار اندک و جزئی است و شاید بتوان گفت زبان تنها عامل متمایز کننده این دو گروه است. شاهد اینکه ترکهایی که در مناطق فارس زبان زندگی می کنند به راحتی جذب جامعه میزبان می شوند- اتفاقی که در مورد اقلیتهای دیگر به این راحتی نمی افتد. البته من به هیچ وجه منکر وجود تحقیرهای اجتماعی و کلیشه هایی که در مورد ترکان وجود دارد نیستم ولی اینها در حدی نیستند که در نتیجه آنها یک ترک حاضر شود اسلحه به دست بگیرد و به زعم این آقایان با «فارس»ها بجنگد. (حال بماند که مشکل تحقیر مشکلی است فرهنگی و مختص فارس زبانان نیست؛ جالب است خود ترکان- مثلا در همین زادگاه من ارومیه- همین برخورد تحقیر آمیز را با کردها دارند.) در واقع ارتباطات فرهنگی و اجتماعی این دو قومیت چنان عمیق است که هر نوع جدایی جغرافیایی هزینه های اجتماعی سنگینی را بر هر دو گروه تحمیل خواهد کرد. مهمتر از همه شاید این باشد که تعداد ترکانی که به مناطق دیگر ایران- علی الخصوص تهران- مهاجرت کرده اند قابل ملاحظه است و هر نوع جدایی ای اینان- و بستگانشان در آذربایجان- رامستقیما تحت تأثیر قرار خواهد داد. من نمی توانم راجع به آینده- مثلا پنجاه سال دیگر- اظهار نظر کنم ولی با توجه به شناختی که از جامعه آذربایجان و مردمش دارم می توانم به طور قطع بگویم که اکثریت ترکان ایران حاضر نخواهند بود برای رسیدن به بهشت موعود این حضرات {که در واقع سرابی بیش نیست} یک دهم این هزینه ها را نیز متحمل شوند.
تازه این دو عامل به قول معروف فقط «شرط لازم» هستند و نه «شرط کافی». برای توضیح بیشتر کافی است نگاهی به حرکتهای جدایی طلبانه کردها داشته باشیم که هر دو عامل فوق را داشته اند چرا که پیشمرگان کرد سالها- و بلکه دهه ها- با دولتهای ایران و ترکیه و عراق در جنگ بوده اند و بدان پایه از پشتیبانی عمومی هم برخوردارند که بتوانند جذب نیرو کنند. تفاوتهای فرهنگی شان با اکثریت فارس- و حتی ترک- نیز عمیق و معنی دار است. گذشته از این قدرت های خارجی هم اصلا بدشان نمی آید استخوان لای زخمی به اسم کردستان مستقل را آن وسط علم کنند. ولی ببینید که این حرکت بعد از ۹۰ سال- که از تشکیل نخستین حکومت کردی در عراق تحت الحمایه انگلستان می گذرد- به کجا رسیده است و حاصل اش برای کردان جز محرومیت و آوارگی و سیاه بختی چه بوده است. به طوریکه هیچ یک از احزاب کردی امروز- نه در ایران نه در عراق و نه در ترکیه- علنا داعیه جدایی طلبی ندارند حتی اگر در خفا نیز بدان معتقد باشند. این وسط این پرسش مطرح می شود که ملت آذربایجان چرا باید بیراهه ای را که دیگران پیش از ما آزموده اند را از نو بیازماید؟
۳- مبارزه برای به رسمیت شناخته شدن و رسیدن به حقوق برابر: به نظر می رسد بیشتر آذربایجانیان طرفدار این روش هستند، حتی آنانی که داعیه استقلال دارند نیز این روش را- در صورت عملی بودن- ارجح می دانند و استدلالشان این است که رسیدن به چنین هدفی در چارچوب مرزهای جغرافیایی ایران ناممکن است. در اینجه من می خواهم ابتدا به بیان الزامات چنین رویکردی بپردازم و سپس مدعای آنانی را که ادعایی ناشدنی بودن این هدف را در چارچوب جغرافیایی ایران دارند- و برایش دلایل تاریخی می آورند- بررسی کنم.
اصولا ما ترکان هر قدر هم جمعیت مان زیاد باشد باز در جامعه ایرانی اقلیت محسوب می شویم و برای اینکه بتوانیم در مقام عمل به حقوق مشروع مان برسیم ضروری است که بخش قابل توجهی از اکثریت غیر ترک را به حمایت اخلاقی از تقاضاهای مشروع مان مجاب کنیم. اصولاً تاریخ گواه این است که جنبش های حقوق مدنی اقلیتهای تحت ستم در هیچ کجای دنیا بدون حمایت اخلاقی بخش قابل ملاحظه ای از اکثریت به پیروزی نرسیده اند.
از همین رو است که مشارکت آذربایجانیان در جنبش سبز اهمیت پیدا می کند چرا که وقتی ما- به حق- از سایر هموطنانمان انتظار داریم نسبت به مسائل و مصائب ما حساس باشند، ما نیز باید چنین حساسیت متقابلی را از خود بروز دهیم؛ وقتی برای ما برد تیم تراکتور -که من خود نیز دوستش دارم- بر یک تیم تهرانی در ورزشگاه آزادی مهمتر از به خاک و خون کشیده شدن هموطنانمان در خیابان آزادی باشد به هیچ وجه نمی توانیم و نباید روی حمایت اخلاقی اکثریت از خواسته های مان حساب کنیم. این که در گذشته حساسیت قومیت های دیگر نسبت به مسائل آذربایجان- مانند مسأله کاریکاتور روزنامه ایران یا خشک شدن دریاچه ارومیه- آنچنان که باید نبوده است حرف درستی است، ولی آیا ما- آذربایجانیها- چنین حساسیت متقابلی را از خود بروز داده ایم؛ ما ترکان در مقابل خشک شدن زاینده رود یا سوختن جنگلهای کردستان چه کرده ایم؟ در مقابل کشتارهای بی قاعده در کردستان و بلوچستان حرفی زده ایم؟ وقتی ما فقط غر می زنیم و در برابر آنچه بر سر دیگران- از فارس و غیر فارس می رود- بی تفاوت هستیم چگونه انتظار داریم آنان نسبت به مسائل و مصائب ما حساس باشند؟ در واقع تمام ما- از ترک و غیر ترک- این مشکل را داریم که در مقابل مصائب «دیگران»- یا همان غیرخودی ها- بی تفاوت هستیم و فقط وقتی نوبت خودمان می رسد اعتراض می کنیم.
در این میان نکته دیگری که باید در نظر داشت این است که به رسمیت شناخته شدن حقوق ترکان جز در چارچوب یک سیستم دموکراتیک و غیر متمرکز (فدرال) امکان پذیر نیست؛ البته دموکراسی به هیچ روی شرط کافی برای رسیدن به این حقوق نیست بلکه عوامل دیگری- از جمله خودآگاهی جمعی- نیز باید باشد تا بتوان از میوه های دموکراسی بهره مند شد. از این منظر به نفع مردم آذربایجان است که در جنبش هایی که معطوف به رسیدن به دموکراسی هستند مشارکت فعال داشته باشند و چنین مشارکتی فقط برای این نیست که حمایت اخلاقی اکثریت را به دست آورند، بلکه در صورت پیروزی چنین جنبش هایی مردم آذربایجان ایران نیز از ثمرات آن بهره مند خواهند شد.
ممکن است برخی دوستان بگویند که چه دلیلی دارد آذربایجان هم اکنون وارد این بازی شود؟ و آیا با توجه به تجربیات تاریخی بهتر نیست تا فردای روز پیروزی صبر پبشه کند؟ اینجا اشاره به چند نکته ضروری است:
الف- به قول مرحوم شیخ محمد خیابانی «حق دادنی نیست بلکه گرفتنی است». به عبارت دیگر در فردای پیروزی این گونه نخواهد بود که آزادی و فدرالیسم را با پست دی.اچ.ال. به در خانه هایمان بفرستند بلکه تحقق کامل آرزوهای مشروع اقلیت های تحت ستم در ایران- از جمله ترکان- نیازمند مبارزه مدنی ای طولانی و نفس گیر است و چنین مبارزه ای را نمی توان بدون متشکل بودن پیش برد. مشارکت در جنبش سبز به ما این امکان را خواهد داد که شبکه های اجتماعی خود را از هم اکنون شکل دهیم و برای روز آزادی آماده باشیم تا بتوانیم برای تحقق آرزوهایی که داریم مانند حق تحصیل زبان مادری یا تمرکززدایی سیاسی تلاش کنیم؛ تلاشی که با برخوردار بودن از حمایت اخلاقی بخشی از اکثریت آسان تر خواهد بود.
ب- فرق است بین «مشارکت منفعلانه» و «دهن کجی»؛ شما اگر به قومیت های دیگر مانند کرد و عرب و بلوچ و ترکمن هم نگاه کنید می بینید که آنها نیز مشارکت چندانی در جنبش ندارند و چه بسا تردیدهایی که ما- ترکان- داریم صد برابر بیشتر برای آنان مطرح باشد، ولی فعالین این اقوام هیچ گاه مانند برخی از فعالین کم خرد ما در بوق و کرنا نمی کنند که جنبش سبز و مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران «مشکل فارس هاست» و به ما هیچ ارتباطی ندارد؛ چنین موضع گیریهای نابخردانه ای- که مطمئنم برای بیشتر ترکان نیز منزجر کننده است- دودش فقط به چشم مردم آذربایجان خواهد رفت.
در اینجا لازم است بر این نکته تأکید کنم که همراهی ما ترکان با جنبش سبز به این معنی نیست که ما- با انکار هویت مان- دربست در اختیار این جنبش باشیم، بلکه لازم است در کنار همدلی و پشتیبانی از خواسته های کلی جنبش- مانند آزادی و برابری و حاکمیت قانون- خواسته های خاص خود- مانند حق تحصیل زبان مادری- را نیز مطرح کنیم، و در عین حال بر این نکته تأکید کنیم که به تمامیت ارضی ایران متعهد هستیم و قصد جدایی از ایران را نداریم.
بسیاری از دوستانی که در پیوستن به این جنبش تردید دارند تجربه های تاریخی- مانند مشارکت ترکان در انقلاب مشروطیت یا انقلاب اسلامی- را مثال می زنند و استدلال می کنند که آذربایجان در این انقلابات مشارکت فعال داشت ولی این مشارکت برایش حاصلی جز تبعیض قومی و زبانی و اقتصادی نداشت، به عبارت دیگر ما ترکان همواره گوشت دم توپ بوده ایم بدون اینکه در فردای پیروزی چیزی نصیب مان شود. در اینجا توجه به نکات زیر ضروری است:
الف- در هیچ یک از انقلابات پیشین خودآگاهی مردم آذربایجان از هویت خویش به آندازه امروز استوار نبوده است، به عبارت دقیق تر هم در انقلاب مشروطیت و هم در انقلاب اسلامی انقلابیون فعال آذربایجانی یا دنبال ایده های چپ گرانایانه جهان وطنی بودند و یا صبغه مذهبی داشتند و اموری مانند تحصیل زبان مادری و به رسمیت شناخته شدن تنوع زبانی و فرهنگی و تمرکززدایی سیاسی برای هیچ کدام از این گروهها از اولویت برخوردار نبود و طبیعی است که وقتی چیزی برایتان در اولویت نباشد برای تحققش هم تلاش چندانی هم نمی کنید.
ب- اصولا نمی توان تمام تقصیر سلب حقوق زبانی و فرهنگی ترکان را به گردن حکومت مرکزی انداخت، چرا که نخبگان آذربایجانی- یا آذربایجانی زاده- در تدوین و غالب کردن ایده ئولوژی ناسیونالیستی فارس-محوری که نود سال است در ایران ساری و جاری است نقش اساسی داشتند؛ از یاد نبریم که افرادی مانند آخوند زاده و ایرج افشار که می گفتند باید کاری کرد که مردم آذربایجان دیگر به زبان ترکی سخن نگویند و فارس زبان شوند همه آذربایجانی یا آذربایجانی زاده بودند. در واقع من نقش تخریبی این نخبگان آذربایجانی و مسؤولیت شان را بسیار سنگین تر از مسؤولیت حکومتهایی می بینم که صرفاً مجری ایده های این حضرات بودند.
لازم است تأکید کنم که مرادم از بیان این امور این نیست که مبارزان و نخبگان نسل های پیشین را مقصر جلوه دهم چرا که دوره ای که این افراد در آن می زیستند و اولویت هایی که داشتند متفاوت بود، بلکه صرفا می خواهم بگویم که هم اکنون زمانه عوض شده و دلیلی ندارد مشارکت ما در جنبش آزادیخواهانه مردم ایران همان نتیجه ای را داشته باشد که انقلاب مشروطیت یا انقلاب اسلامی داشت.
******
با توجه به نکات فوق الذکر عدم همراهی آذربایجان با جنبش سبز- و بدتر از آن مباهات کردن به این عدم همراهی- به هیچ وجه به نفع مردم آذربایجان نیست و نخواهد بود؛ همان گونه که شرح دادم آذربایجان ایران نود سال است که تاوان اشتباه نخبگانش را پس می دهد، نخبگانی که در دهه های نخستین قرن بیستم بدون در نظر گرفتن واقعیت های جامعه پی هویت خیالی خود ساخته خویش رفتند، شوربختانه امروز روز نیز نخبگانی در جایگاه سخنگویان آذربایجان ایران قرار گرفته اند که به قول معروف از آن طرف بام افتاده اند و همان قدر با واقعیت های جامعه آذربایجان بیگانه اند که آن آذری زادگان فارس گرای دیروز؛ راهی که این حضرات می روند قطعا برای مردم آذربایجان نیک بختی و آزادی به همراه نخواهد داشت بلکه ثمره اش در بهترین حالت دیکتاتوری «علی اف»ی خواهد بود و در بدترین حالت به میلوسویچ و فجایعی که در بالکان آفرید منجر خواهد شد. به راستی چرا ما نه از گذشته خویشتن درس می گیریم و نه از گذشته و حال دیگران می آموزیم؟
مطالب مرتبط:
از ماست که بر ماست.
دیدگاه یک ترک در باب جنبش سبز- این جنبش تمام مردم ایران است.