۲۲ خرداد آنها و ۲۲ خرداد ما

ارسال‌شده در Iran, politics در ژوئن 12, 2011 توسط hajiakbari

چند ساعتی است که به طور همزمان در حال دنبال کردن اخبار اعتراضات در ایران از یک سو و نتایج انتخابات ترکیه از سوی دیگر هستم. مشاهده این جشن دموکراسی- در هر کجای دنیا که باشد- مسرت بخش است ولی مقایسه آنچه در ترکیه می گذرد با آنچه در ایران گذشت حسرتم دو چندان می کند؛ چرا که ما را در ۲۲ خردادمان جز باطوم، گاز اشک آور،‌ زندان، تجاوز، دروغ،‌ وقاحت و بی شرمی نصیبی نبود حال آنکه ۲۲ خرداد ترکیه جشن دموکراسی، تبلور آزادی و اعمال حق تعیین سرنوشت در پای صندوق های رأی بود. برای آنها ۲۲ خرداد روز شکفتن گل امید بود و برای ما روز پرپر شدن آن،

سخنرانی اردوغان پس از پیروزی را شنیدم؛ او به راستی- و نا با دروغ و کودتا و تقلب- برای سومین بار نخست وزیر ترکیه شد. ولی به هیچ وجه به خود اجازه نداد که چون کوتوله دروغگوی ما کسانی را که او و حزبش را بر نگزیده اند خس و خاشاک بخواند و تحقیرشان کند. سخنرانی قیلیچ دار اوغلو رییس حزب مخالف جمهوری خواه خلق را نیز شنیدم که آزادانه در مقر حزب خودش سخن گفت؛ از یک سو به اردوغان تبریک گفت و برایش آرزوی موفقیت کرد و از دیگر سو برایش خط و نشان کشید ولی نه سانسور شد و نه به زندان رفت و طرفدارانش هم نه باطوم خوردند و نه مورد تجاوز واقع شدند.

و شگفت آور نیست صعود آنها و سقوط ما، رشد آنها و رکود ما، اعتباری که در منطقه و جهان دارند و تحقیر و تنفری که نصیب ما می شود و بدتر از همه موریانه بصیرتی که هر روز روز روح این ملت را می جود و ضایع می کند.

سخنرانی دکتر عباس میلانی در مرکز مطالعات خاورمیانه و شمال افریقای دانشگاه میشیگان

ارسال‌شده در history, intellect, Iran, life in Ann Arbor, politics, US, world در آوریل 5, 2011 توسط hajiakbari

روز ۱۷ مارس دکتر عباس میلانی- ایران شناس برجسته دانشگاه استنفورد- میهمان مرکز مطالعات خاورمیانه و شمال افریقای دانشگاه میشیگان بود تا در باب کتاب جدیدش «شاه» که در باره محمد رضا شاه پهلوی- آخرین پادشاه ایران- نوشته صحبت کند. در این سخنرانی که عنوانش «شاه و آیت الله ها: گسست ها و پیوستگیهای سیاست ایران» است نکات جالبی در باره برنامه هسته ای ایران (پیش از انقلاب) و نقش منطقه ای ایران در دوران محمد رضا شاه مطرح می شود که برای من بسیار جالب بود؛ از جمله اینکه برنامه هسته ای ایران در پیش از انقلاب بر خلاف تصور رایج خالی از تنش و اختلاف نبوده است تا آنجا که دولت نیکسون شرکت های امریکایی را از فروش تجهیزات با کاربرد دوگانه به ایران منع کرده بود. نقش منطقه ای ایران در دوره پهلوی نیز به مانند امروز خالی از جنجال و تنش نبود؛ به عنوان مثال در اواخر دهه ۱۹۶۰ میلادی که انگلستان نیروهای نظامی اش را از خلیج فارس خارج کرد، هم انگلستان و هم کشورهای عربی- به مانند امروز- به شدت با قدرت گرفتن ایران در منطقه مخالف بودند؛ دخالتهای ایران در امور همسایگانش هم به هیچ روی کمتر از امروز نبود. در کل سخنرانی جالبی بود. برای دوستان میشیگانی که نتوانستند در این مراسم شرکت کنند و سایر خوانندگان علاقمند کل ویدئوی سخنرانی را در انتهای این نوشته به اشتراک گذاشته ام. (فقط یادتان باشد که دو ویدئوی آخر را که مربوط به پرسش و پاسخ است هم ببینید که دست کمی از خود سخنرانی ندارد.)

۱۴ اسفند و ملت مصدق ساز

ارسال‌شده در history, Iran, politics, world در مارس 5, 2011 توسط hajiakbari

چراغی را که ایزد برفروزد هر آنکس پف کند ریشش بسوزد

این شعر حدیث مردی است که شصت سال است که بدش می گویند؛ هم مغضوب رژیم شاهنشاهی بود و هم مطعون نظام اسلامی. شگفت نیست اما که مصدق همچنان محبوب دل ملتی است که نه آن خواسته بودند و نه این می خواهند. آنان رفتند و اينان نيز نخواهند ماند و اين مصدق و ياد و نام اوست كه هماره در ياد اين ملت خواهد ماند. مصدق و آنچه بر سرش آمد اما آیینه ای تمام نما از آنی است که ما- ایرانیان- از سیاستمداران مان انتظار داریم و آنی است که بر سرشان می آوریم. مصدق ۱۳ سال در تبعید و تنهایی زیست و در تبعید و تنهایی جان داد چون ما- دقیق تر بگویم پدران ما- تنهایش گذاشتیم و در حالیکه صبح ۲۸ مرداد شعار «زنده باد مصدق» سر داده بودیم شبش «جاوید شاه» سر دادیم. بامزه تر اما این است که در سالمرگ آن بزرگمرد- که به حق شهید بزرگ ملت ایران بود که همچمان در یاد و خاطره ملت ایران و آزادیخواهان جهان زنده و جاوید است- سکوت و انفعال ما می رود که مصدق- و مصدق های- دیگری بسازد که پس از مرگشان برایشان مزار بسازیم و سالها و قرنها بر مزارشان اشک حسرت بریزیم. ولی آیا باز تاریخ تکرار خواهد شد؟

پ.ن.

گزیده هایی از سخنرانی های مرحوم مصدق

آذربایجان و جنبش سبز- چه کسی از این انفعال سود می برد؟

ارسال‌شده در intellect, Iran, politics در فوریه 20, 2011 توسط hajiakbari

۲۵ بهمن و ۱ اسفند هم آمدند و آنچه از آنها در خاطرها باقی ماند رشادت و شجاعت مردمی بود که حاضر نشدند زیر یوغ دروغ و ریا و ستم سر خم کنند و روسیاهی حاکمیتی که حق تعیین سرنوشت را فقط برای دیگران به رسمیت می شناسد. اما در این میان آنچه  ذهن من- به عنوان یک ترک آذربایجانی- را دیگر بار مشغول و مغشوش کرد سکوت معنادار آذربایجان بود؛ سکوتی که در این بیست ماهی که از آغاز جنبش سبز می گذرد کم و بیش حفظ شده است. در باب چرایی این سکوت می توان ساعت ها سخن گفت؛ سکوتی که از یک سو ریشه در تاریخ معاصر این مرز و بوم دارد و از دیگر سو از شکاف رو به گسترش بین مرکز و حاشیه- که به نظر من بسیار مهمتر از شکاف های قومیتی و فرهنگی است- نشأت می گیرد. این امر باعث شد تا پس از مدتها دست به قلم شوم و آنچه را که مدتها بود قصد گفتنش را داشتم با دوستان {ترک و غیر ترک} به اشتراک بگذارم.

حقوق اقلیتها همواره یکی از بزرگترین قربانیان نظام های استبدادی و تمرکزگرای حاکم بر ایران بوده است و در این میان تمام اقلیت های زبانی و مذهبی از بخشی از حقوق انسانی خویش محروم شده اند؛ محرومیتی که شامل حال ترکان آذربایجان نیز شده است. در این نوشتار تلاش می کنم به این پرسش بپردازم که چه باید کرد و آیا انفعال و بی عملی کنونی- و به خصوص بی تفاوتی نسبت به جنبش سبز- به نفع آذربایجان و ترکان ایران هست یا نه.

بگذارید یک بار دیگر به طرح دقیق مسأله بپردازیم؛ گروهی به نام ترکان آذربایجان در کشوری به نام ایران زندگی می کنند و احساس عمومی شان این است که در یک قرن اخیر در معرض ستم،‌ تبعیض و تحقیر قرار داشته اند. ترکهای آذربایجانی پر جمعیت ترین اقلیت غیر فارس ایران هستند. در این میان تاریخ معاصر کشورهای دیگر به ما می گوید که اقلیت های تحت ستم ناچارند یکی از سه روش زیر را انتخاب کنند:

۱- جذب شدن در اکثریت و انکار هویت.

۲- جدایی کامل از اکثریت و استقلال.

۳- مبارزه برای به رسمیت شناخته شدن و رسیدن به حقوق برابر.

در ادامه به بررسی هر یک از راه حل های فوق می پردازیم:

۱- جذب شدن در اکثریت و انکار هویت: این سیاست برای نخستین بار در سالهای آغازین سده بیستم توسط آریایی گرایان و فارس گرایان -که شوربختانه برخی شان آذری و آذری زاده نیز بودند- مطرح شد و از آن زمان تا به امروز توسط حکومتهای مرکزی دنبال شده است. سیاستی که هویت ایرانی را با فارس بودن مترادف می داند و افراد را مبنای میزان نزدیکی و دوری از این هویت مرجع ارزشگذاری می کند.

این سیاست در عین اینکه غیر انسانی و غیر اخلاقی است، در عمل نیز نتیجه ای نداشته است و نه تنها در فارس کردن مردم آذربایجان -و اقلیتهای زبانی دیگر- توفیقی نداشته بلکه شکاف های فرهنگی و قومیتی موجود را نیز عمیق تر کرده است.

۲- استقلال و جدایی از ایران: در اینجا لازم است تأکید کنم که با اینکه من چنین جدایی ای را نه می توانم تصور کنم و نه به نفع مردم آذربایجانش می دانم، به این نیز باور دارم که ترکان ایران- مانند هر جمعیت دیگری- حق دارند در مورد سرنوشت شان تصمیم بگیرند و اگر روزی به این جمع بندی برسند که میل به جدایی از ایران دارند کسی نمی تواند آنها را بابت این تصمیم ملامت کند. همین الان هم ممکن است عده ای باور داشته باشند که شکافهای قومیتی و اقتصادی بین آذربایجان ایران و مناطق مرکزی (فارسی زبان) چنان زیاد شده که تأمین منافع مردم آذربایجان در چارچوب جغرافیایی ایران دیگر ممکن نیست. حال برای یک لحظه هم شده فرض کنیم این دوستان درست می گویند و این بار موضوع استقلال و جدایی از ایران نه از این منظر که درست است یا نه بلکه از این منظر که آیا عملی است یا نه به بررسی بنشینیم.

نخست باید به این موضوع توجه کرد که هر نوع حرکت استقلال طلبانه خواه و ناخواه به جنگ منتهی خواهد شد؛ شاید در کشوری مانند سوییس یا کانادا بشود سر و ته قضیه را با یک رفراندوم هم آورد ولی ما در هیچ کدام از این کشورها زندگی نمی کنیم و ساکن کشوری به نام ایران هستیم که در منطقه استبدادزده ای به نام خاورمیانه واقع شده است. حتی اگر به فرض محال غیرترکان ایرانی با اصل حق تعیین سرنوشت و جدایی آذربایجان هم مشکلی نداشته باشند به دلیل آمیختگی جغرافیایی قومیت ها، بر سر تعیین مرزهای این کشور فرضی با ایران قطعاً جنگ و درگیری صورت خواهد گرفت. با توجه به این مقدمه لازمه موفقیت هر حرکت استقلال طلبانه ای تحقق دو شرط زیر است:

الف- داشتن ارتش یا سازمان شبه نظامی منظم: استقلال طلبی جز با جنگ ممکن نیست و همانطور که گفتیم بالاخره یک جا کار به برخورد نظامی خواهد کشید و پیروز شدن در چنین برخوردی بدون وجود ارتش یا سازمان شبه نظامی منضبط و منظمی که از توانایی جذب نیرو برخوردار باشد امکان پذیر نیست.

ب- شکاف فرهنگی و نژادی عمیق و غیر قابل ترمیم بین اقلیت و اکثریت: اصولاً موفقیت هر حرکت استقلال طلبانه ای وابسته به این است که اکثریت قابل توجهی از مردم مناطقی که داعیه جدایی طلبی دارند از آن حرکت حمایت کنند و حاضر باشند در صورت نیاز به طور فعال اسلحه به دست گرفته و وارد میدان شوند. برای اینکه چنین اتفاقی بیفتد لازم است که تفاوتهای فرهنگی آن اقلیت خواهان جدایی با آن اکثریت غالب، عمیق و معنی دار باشد به طوری که در عمل این دو جمعیت ارتباط و در هم تنیدگی چندانی با هم نداشته باشند و جدایی جغرافیایی شان تأثیر چندانی در مناسبات اجتماعی هیچ کدام شان نداشته باشد.

حال نگاهی به وضع کنونی آذربایجان بیندازیم؛ فکر کردن به عامل اول که خنده دار است چرا که بر خلاف قومیت های دیگر اصولاً در آذربایجان ایران سابقه حرکات چریکی ناسیونالیستی وجود ندارد. جالب این است که حضراتی که داعیه جدایی از ایران را دارند بیشتر شبیه همین سلطنت طلبهای تلویزیون های لس آنجلسی هستند که فقط بلدند جلوی دوربین بنشینند و سر و صدا راه بیندازند و وقتی پای عمل برسد حاضر نخواهند بود رفاه زندگی در اروپای غربی و امریکای شمالی را فدای هدفی که شب و روز شعارش را می دهند بکنند.

در مورد عامل دوم هم فکر می کنم هر کس نگاه گذرایی به جامعه آذربایجان بیندازد پاسخش را می گیرد. تفاوتهای فرهنگی ترکهای عمدتا شیعه آذربایجان با آنانکه «فارس»شان می نامیم بسیار اندک و جزئی است و شاید بتوان گفت زبان تنها عامل متمایز کننده این دو گروه است. شاهد اینکه ترکهایی که در مناطق فارس زبان زندگی می کنند به راحتی جذب جامعه میزبان می شوند- اتفاقی که در مورد اقلیتهای دیگر به این راحتی نمی افتد. البته من به هیچ وجه منکر وجود تحقیرهای اجتماعی و کلیشه هایی که در مورد ترکان وجود دارد نیستم ولی اینها در حدی نیستند که در نتیجه آنها یک ترک حاضر شود اسلحه به دست بگیرد و به زعم این آقایان با «فارس»ها بجنگد. (حال بماند که مشکل تحقیر مشکلی است فرهنگی و مختص فارس زبانان نیست؛ جالب است خود ترکان- مثلا در همین زادگاه من ارومیه- همین برخورد تحقیر آمیز را با کردها دارند.) در واقع ارتباطات فرهنگی و اجتماعی این دو قومیت چنان عمیق است که هر نوع جدایی جغرافیایی هزینه های اجتماعی سنگینی را بر هر دو گروه تحمیل خواهد کرد. مهمتر از همه شاید این باشد که تعداد ترکانی که به مناطق دیگر ایران- علی الخصوص تهران- مهاجرت کرده اند قابل ملاحظه است و هر نوع جدایی ای اینان- و بستگانشان در آذربایجان- رامستقیما تحت تأثیر قرار خواهد داد. من نمی توانم راجع به آینده- مثلا پنجاه سال دیگر- اظهار نظر کنم ولی با توجه به شناختی که از جامعه آذربایجان و مردمش دارم می توانم به طور قطع بگویم که اکثریت ترکان ایران حاضر نخواهند بود برای رسیدن به بهشت موعود این حضرات {که در واقع سرابی بیش نیست} یک دهم این هزینه ها را نیز متحمل شوند.

تازه این دو عامل به قول معروف فقط «شرط لازم» هستند و نه «شرط کافی». برای توضیح بیشتر کافی است نگاهی به حرکتهای جدایی طلبانه کردها داشته باشیم که هر دو عامل فوق را داشته اند چرا که پیشمرگان کرد سالها- و بلکه دهه ها- با دولتهای ایران و ترکیه و عراق در جنگ بوده اند و بدان پایه از پشتیبانی عمومی هم برخوردارند که بتوانند جذب نیرو کنند. تفاوتهای فرهنگی شان با اکثریت فارس- و حتی ترک- نیز عمیق و معنی دار است. گذشته از این قدرت های خارجی هم اصلا بدشان نمی آید استخوان لای زخمی به اسم کردستان مستقل را آن وسط علم کنند. ولی ببینید که این حرکت بعد از ۹۰ سال- که از تشکیل نخستین حکومت کردی در عراق تحت الحمایه انگلستان می گذرد- به کجا رسیده است و حاصل اش برای کردان جز محرومیت و آوارگی و سیاه بختی چه بوده است. به طوریکه هیچ یک از احزاب کردی امروز- نه در ایران نه در عراق و نه در ترکیه- علنا داعیه جدایی طلبی ندارند حتی اگر در خفا نیز بدان معتقد باشند. این وسط این پرسش مطرح می شود که ملت آذربایجان چرا باید بیراهه ای را که دیگران پیش از ما آزموده اند را از نو بیازماید؟

۳- مبارزه برای به رسمیت شناخته شدن و رسیدن به حقوق برابر: به نظر می رسد بیشتر آذربایجانیان طرفدار این روش هستند،‌ حتی آنانی که داعیه استقلال دارند نیز این روش را- در صورت عملی بودن- ارجح می دانند و استدلالشان این است که رسیدن به چنین هدفی در چارچوب مرزهای جغرافیایی ایران ناممکن است. در اینجه من می خواهم ابتدا به بیان الزامات چنین رویکردی بپردازم و سپس مدعای آنانی را که ادعایی ناشدنی بودن این هدف را در چارچوب جغرافیایی ایران دارند- و برایش دلایل تاریخی می آورند- بررسی کنم.

اصولا ما ترکان هر قدر هم جمعیت مان زیاد باشد باز در جامعه ایرانی اقلیت محسوب می شویم و برای اینکه بتوانیم در مقام عمل به حقوق مشروع مان برسیم ضروری است که بخش قابل توجهی از اکثریت غیر ترک را به حمایت اخلاقی از تقاضاهای مشروع مان مجاب کنیم. اصولاً تاریخ گواه این است که جنبش های حقوق مدنی اقلیتهای تحت ستم در هیچ کجای دنیا بدون حمایت اخلاقی بخش قابل ملاحظه ای از اکثریت به پیروزی نرسیده اند.

از همین رو است که مشارکت آذربایجانیان در جنبش سبز اهمیت پیدا می کند چرا که وقتی ما- به حق- از سایر هموطنانمان انتظار داریم نسبت به مسائل و مصائب ما حساس باشند،‌ ما نیز باید چنین حساسیت متقابلی را از خود بروز دهیم؛ وقتی برای ما برد تیم تراکتور -که من خود نیز دوستش دارم- بر یک تیم تهرانی در ورزشگاه آزادی  مهمتر از به خاک و خون کشیده شدن هموطنانمان در خیابان آزادی باشد به هیچ وجه نمی توانیم و نباید روی حمایت اخلاقی اکثریت از خواسته های مان حساب کنیم. این که در گذشته حساسیت قومیت های دیگر نسبت به مسائل آذربایجان- مانند مسأله کاریکاتور روزنامه ایران یا خشک شدن دریاچه ارومیه- آنچنان که باید نبوده است حرف درستی است، ولی آیا ما- آذربایجانیها- چنین حساسیت متقابلی را از خود بروز داده ایم؛ ما ترکان در مقابل خشک شدن زاینده رود یا سوختن جنگلهای کردستان چه کرده ایم؟ در مقابل کشتارهای بی قاعده در کردستان و بلوچستان حرفی زده ایم؟ وقتی ما فقط غر می زنیم و در برابر آنچه بر سر دیگران- از فارس و غیر فارس می رود- بی تفاوت هستیم چگونه انتظار داریم آنان نسبت به مسائل و مصائب ما حساس باشند؟ در واقع تمام ما- از ترک و غیر ترک- این مشکل را داریم که در مقابل مصائب «دیگران»- یا همان غیرخودی ها- بی تفاوت هستیم و فقط وقتی نوبت خودمان می رسد اعتراض می کنیم.

در این میان نکته دیگری که باید در نظر داشت این است که به رسمیت شناخته شدن حقوق ترکان جز در چارچوب یک سیستم دموکراتیک و غیر متمرکز (فدرال) امکان پذیر نیست؛ البته دموکراسی به هیچ روی شرط کافی برای رسیدن به این حقوق نیست بلکه عوامل دیگری- از جمله خودآگاهی جمعی- نیز باید باشد تا بتوان از میوه های دموکراسی بهره مند شد. از این منظر به نفع مردم آذربایجان است که در جنبش هایی که معطوف به رسیدن به دموکراسی هستند مشارکت فعال داشته باشند و چنین مشارکتی فقط برای این نیست که حمایت اخلاقی اکثریت را به دست آورند، بلکه در صورت پیروزی چنین جنبش هایی مردم آذربایجان ایران نیز از ثمرات آن بهره مند خواهند شد.

ممکن است برخی دوستان بگویند که چه دلیلی دارد آذربایجان هم اکنون وارد این بازی شود؟ و آیا با توجه به تجربیات تاریخی بهتر نیست تا فردای روز پیروزی صبر پبشه کند؟ اینجا اشاره به چند نکته ضروری است:

الف- به قول مرحوم شیخ محمد خیابانی «حق دادنی نیست بلکه گرفتنی است». به عبارت دیگر در فردای پیروزی این گونه نخواهد بود که آزادی و فدرالیسم را با پست دی.اچ.ال. به در خانه هایمان بفرستند بلکه تحقق کامل آرزوهای مشروع اقلیت های تحت ستم در ایران- از جمله ترکان- نیازمند مبارزه مدنی ای طولانی و نفس گیر است و چنین مبارزه ای را نمی توان بدون متشکل بودن پیش برد. مشارکت در جنبش سبز به ما این امکان را خواهد داد که شبکه های اجتماعی خود را از هم اکنون شکل دهیم و برای روز آزادی آماده باشیم تا بتوانیم برای تحقق آرزوهایی که داریم مانند حق تحصیل زبان مادری یا تمرکززدایی سیاسی تلاش کنیم؛ تلاشی که با برخوردار بودن از حمایت اخلاقی بخشی از اکثریت آسان تر خواهد بود.

ب- فرق است بین «مشارکت منفعلانه» و «دهن کجی»؛ شما اگر به قومیت های دیگر مانند کرد و عرب و بلوچ و ترکمن هم نگاه کنید می بینید که آنها نیز مشارکت چندانی در جنبش ندارند و چه بسا تردیدهایی که ما- ترکان- داریم صد برابر بیشتر برای آنان مطرح باشد، ولی فعالین این اقوام هیچ گاه مانند برخی از فعالین کم خرد ما در بوق و کرنا نمی کنند که جنبش سبز و مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران «مشکل فارس هاست» و به ما هیچ ارتباطی ندارد؛ چنین موضع گیریهای نابخردانه ای- که مطمئنم برای بیشتر ترکان نیز منزجر کننده است- دودش فقط به چشم مردم آذربایجان خواهد رفت.

در اینجا لازم است بر این نکته تأکید کنم که همراهی ما ترکان با جنبش سبز به این معنی نیست که ما- با انکار هویت مان- دربست در اختیار این جنبش باشیم، بلکه لازم است در کنار همدلی و پشتیبانی از خواسته های کلی جنبش- مانند آزادی و برابری و حاکمیت قانون- خواسته های خاص خود- مانند حق تحصیل زبان مادری- را نیز مطرح کنیم،‌ و در عین حال بر این نکته تأکید کنیم که به تمامیت ارضی ایران متعهد هستیم و قصد جدایی از ایران را نداریم.

بسیاری از دوستانی که در پیوستن به این جنبش تردید دارند تجربه های تاریخی- مانند مشارکت ترکان در انقلاب مشروطیت یا انقلاب اسلامی- را مثال می زنند و استدلال می کنند که آذربایجان در این انقلابات مشارکت فعال داشت ولی این مشارکت برایش حاصلی جز تبعیض قومی و زبانی و اقتصادی نداشت، به عبارت دیگر ما ترکان همواره گوشت دم توپ بوده ایم بدون اینکه در فردای پیروزی چیزی نصیب مان شود. در اینجا توجه به نکات زیر ضروری است:

الف- در هیچ یک از انقلابات پیشین خودآگاهی مردم آذربایجان از هویت خویش به آندازه امروز استوار نبوده است، به عبارت دقیق تر هم در انقلاب مشروطیت و هم در انقلاب اسلامی انقلابیون فعال آذربایجانی یا دنبال ایده های چپ گرانایانه جهان وطنی بودند و یا صبغه مذهبی داشتند و اموری مانند تحصیل زبان مادری و به رسمیت شناخته شدن تنوع زبانی و فرهنگی و تمرکززدایی سیاسی برای هیچ کدام از این گروهها از اولویت برخوردار نبود و طبیعی است که وقتی چیزی برایتان در اولویت نباشد برای تحققش هم تلاش چندانی هم نمی کنید.

ب- اصولا نمی توان تمام تقصیر سلب حقوق زبانی و فرهنگی ترکان را به گردن حکومت مرکزی انداخت،‌ چرا که نخبگان آذربایجانی- یا آذربایجانی زاده- در تدوین و غالب کردن ایده ئولوژی ناسیونالیستی فارس-محوری که نود سال است در ایران ساری و جاری است نقش اساسی داشتند؛ از یاد نبریم که افرادی مانند آخوند زاده و ایرج افشار که می گفتند باید کاری کرد که مردم آذربایجان دیگر به زبان ترکی سخن نگویند و فارس زبان شوند همه آذربایجانی یا آذربایجانی زاده بودند. در واقع من نقش تخریبی این نخبگان آذربایجانی و مسؤولیت شان را بسیار سنگین تر از مسؤولیت حکومتهایی می بینم که صرفاً مجری ایده های این حضرات بودند.

لازم است تأکید کنم که مرادم از بیان این امور این نیست که مبارزان و نخبگان نسل های پیشین را مقصر جلوه دهم چرا که دوره ای که این افراد در آن می زیستند و اولویت هایی که داشتند متفاوت بود، بلکه صرفا می خواهم بگویم که هم اکنون زمانه عوض شده و دلیلی ندارد مشارکت ما در جنبش آزادیخواهانه مردم ایران همان نتیجه ای را داشته باشد که انقلاب مشروطیت یا انقلاب اسلامی داشت.

******

با توجه به نکات فوق الذکر عدم همراهی آذربایجان با جنبش سبز- و بدتر از آن مباهات کردن به این عدم همراهی- به هیچ وجه به نفع مردم آذربایجان نیست و نخواهد بود؛ همان گونه که شرح دادم آذربایجان ایران نود سال است که تاوان اشتباه نخبگانش را پس می دهد،‌ نخبگانی که در دهه های نخستین قرن بیستم بدون در نظر گرفتن واقعیت های جامعه پی هویت خیالی خود ساخته خویش رفتند، شوربختانه امروز روز نیز نخبگانی در جایگاه سخنگویان آذربایجان ایران قرار گرفته اند که به قول معروف از آن طرف بام افتاده اند و همان قدر با واقعیت های جامعه آذربایجان بیگانه اند که آن آذری زادگان فارس گرای دیروز؛ راهی که این حضرات می روند قطعا برای مردم آذربایجان نیک بختی و آزادی به همراه نخواهد داشت بلکه  ثمره اش در بهترین حالت دیکتاتوری «علی اف»ی خواهد بود و در بدترین حالت به میلوسویچ و فجایعی که در بالکان آفرید منجر خواهد شد. به راستی چرا ما نه از گذشته خویشتن درس می گیریم و نه از گذشته و حال دیگران می آموزیم؟

مطالب مرتبط:

از ماست که بر ماست.

دیدگاه یک ترک در باب جنبش سبز- این جنبش تمام مردم ایران است.

«خشک شدن دریاچه ارومیه» و «لوله کشی آب خزر به سمنان»- دو روی سکه تبعیض عریان

ارسال‌شده در Iran, politics در اکتبر 12, 2010 توسط hajiakbari

دو روز پیش خبری خواندم با این مضمون که دولت فخیمه قصد دارد طرح انتقال آب دریای خزر به سمنان را اجرا کند. گذشته از اینکه حرف زدن از چنین طرحهای جنون آمیزی فقط از عهده نوابغ خواب نمایی چون رییس دولت کودتا و همکارانش برمیاید، چیز دیگری هم دستگیرم شد که برایم- به عنوان یک ترک و ارومیه ای- بسیار دردناک و توهین آمیز بود.

دوستان شاید شنیده و خوانده باشند که دریاچه ارومیه- دومین دریاچه آب شور دنیا و یکی از ذخایر زیست محیطی یونسکو- در حال خشکیدن است، خشکیدنی که ناشی از کم آبیهای اخیر و مدیریت نامناسب منابع آبی حوضه آبریز دریاچه ارومیه در استانهای آذربایجان غربی و شرقی است. ادامه روند فعلی می تواند به خشک شدن کامل دریاچه ارومیه و تغییرات گسترده آب و هوایی در شمال غرب ایران- از معتدل به گرمسیری- منجر شود؛ رویدادی که در صورت وقوع اقتصاد محلی- که وابسته به کشاورزی است- و زندگی بسیاری از مردمان دو استان شمال غربی ایران را تحت تآثیر قرار خواهد داد.

وقتی دولت کودتا چشمش را بر این فاجعه زیست محیطی که مقابل چشم همگان اتفاق می افتد می بندد و حاضر نمی شود کمترین هزینه ای را برای متوقف کردنش متحمل شود- شاید به این اعتبار که دریاچه ارومیه در آذربایجان است و خود آقای احمدی نژاد هم می داند که آذربایجانیها به او رأی نداده اند-، سخن رفتن از انتقال سالانه ۶ میلیارد متر مکعب از آب خزر به سمنان واگویه کردن آشکار تبعیضی است که در آن شهروندان درجه بندی می شوند؛ درجه بندی ای که در آن شهروند فارس زبان سمنانی از چنان جایگاه والاتری برخوردار است که حاضرند برایش آب خزر را هم لوله کشی کنند و شهروند ترک آذری چنان دون مایه است که نه تنها برای نجات «دریاچه ارومیه»اش تلاشی نمی کنند بلکه فعالان زیست محیطی اش را نیز که برای پاسداشت آن تلاش می کنند مورد مهرورزی  قرار می دهند.

پ.ن.: لازم است که تأکید کنم من به هیچ وجه قصد برجسته کردن شکافهای زبانی و قومیتی را ندارم و این موضوع را بزرگترین خطر برای آینده کشور عزیزمان ایران می دانم. اما اگر منصفانه به قضیه بنگریم قسمت عمده فعالیتهای عمرانی سده اخیر در چندین استان مرکزی ایران متمرکز بوده است. طبیعی است که بسیاری از «قلم افتادگان» حاشیه فارسی زبان هستند ولی با توجه به توزیع جغرافیایی قومیتهای ایرانی، اقلیتهای غیر فارس بیش تر مورد تبعیض جغرافیایی واقع شده اند که این شکاف های طبقاتی و اقتصادی بین مرکز و حاشیه را عمیق تر کرده است و برجسته شدن شکافهای قومیتی و فرهنگی یکی از اثرات نامیمون همین شکاف «مرکز-حاشیه» است.

ما هم فیلتر شدیم

ارسال‌شده در Uncategorized در اکتبر 6, 2010 توسط hajiakbari

بالاخره ما هم مورد الطاف خفیه دولت مهرورز قرار گرفتیم و جریده منتشره مان فیلتر شد. من نمی دانم این وبلاگ با چهار تا و نصفی خواننده که ماهی یک بار هم به زحمت به روز می شود به کجای کسی برمی خورد که آن را هم تحملش نکردند.

در هر صورت من نوشتن را با اجازه این آقایان شروع نکردم که با عتاب آنان متوقف کنم و تا زمانی که حرفی برای گفتن داشته باشم خواهم نوشت تا- به قول پیشوای خودشان- «عصبانی شوند و از این عصبانیت تان بمیرند.» به قول «فرخی یزدی» شاعر انقلابی و دموکرات کهنه کار صدر مشروطه رسم زمانه این بوده که:

هر خامه نکرد ناکسان را توصیف
هر نامه نکرد خائنان را تعریف
آن خامه ز پافشاری ظلم شکست
آن نامه به دست ظالمان شد توقیف

نسبی گرایی اخلاقی در آیین های فقاهت زده

ارسال‌شده در intellect, religion در سپتامبر 6, 2010 توسط hajiakbari

یکی از مطالبی که فلاسفه الهی به درستی مطرح می کنند این است که یکی از نتایج باور به بی خدایی نسبی شدن اخلاق است، به عبارت دیگر برای یک فرد بی خدا اخلاق یک پدیده بشری است مانند قانون و آداب و رسوم و بسیاری دیگر از امور انتزاعی که انسان ها به وجود آورده اند؛ وقتی به اخلاق به عنوان یک فرآورده بشری بنگریم فرضیه وجود اخلاقیات جهان شمول بلاموضوع می شود و اخلاق تابعی می شود از زمان و مکان که- مستقل از اینکه چه اسمی برایش بگذاریم- چیزی جز «نسبی شدن اخلاق» نیست.

از این منظر نسبی بودن اخلاق در مکاتب مادی از طرز نگاه این مکاتب به انسان شکل می گیرد. اما نوع دیگری از «نسبی شدن اخلاق» نیز وجود دارد که خطرناک تر از نوع نخست است و شوربختانه به آن مقدار که بایسته است مورد گفتگو قرار نگرفته است. خاستگاه این نوع دوم از نسبی گرایی اخلاقی را می توان تحت عنوان کلی «آیین های فقاهت زده» بیان کرد- اسلام فقاهتی و یهودیت ارتدوکس شاید بهترین نمونه های «آیین های فقاهت زده» در عصر حاضر باشند-. بر خلاف مکاتب مادی، نسبی گرایی اخلاقی در آیین های فقاهت زده از مغلطه «همانند انگاری» اخلاق و قانون نشأت می گیرد؛ به عبارت دیگر اینان- بر خلاف بیشتر فلاسفه و مکاتب مادی- به وجود یک سیستم اخلاقی مطلق برای نوع بشر باور دارند، ولی «فقه» را جایگزین اخلاق می کنند و هر آنچه را که «شرعی» باشد «اخلاقی» می پندارند.

این روش را از این رو مغلطه نامیدم که هر چیزی که قانونی و شرعی باشد الزاماًِ اخلاقی نیست؛ به عنوان مثال شما اگر فرد ثروتمندی باشید و مالیات و وجوهات شرعی اموالتان را تمام و کمال هم پرداخته باشید ولی از کمک مالی به یکی از نزدیکان نیازمندتان که شدیداً بیمار شده پرهیز کنید هیچ عمل خلاف شرع و قانونی را مرتکب نشده اید ولی بسته به شرایط ممکن است عملتان از لحاظ اخلاقی قابل توجیه نباشد. ل

ازم است تأکید کنم این مغلطه فقط مختص به دینداران نیست بلکه بسیاری از بی خدایان نیز گاه دچار این مغلطه می شوند، ‌اما آنچه کاربرد این مغلطه را در مورد دینداران خطرناکتر می کند تقدسی است که اینان برای مجموعه قوانین فقهی قایل می شوند و به واسطه آن به اعمال غیر اخلاقی- و چه بسا ضد اخلاقی- خود رنگ تقدس می بخشند.

خطر اصلی اخلاق «فقه-محور» این است که فقه- به دلیل پیچیده گیهای حقوقی موجود در آن- تبدیل به ابزاری می شود برای دور زدن اخلاق و توجیه افعال و اقوال غیر اخلاقی. این سوء استفاده از فقه در تضاد کامل با روح فقاهت در اسلام- یا هر آیین فقه محور دیگری- است چرا که:

۱- فقه صرفاً ابزاری است برای تبیین حداقل های رفتاری. در اسلام اعتبار و ارزش اخروی یک عمل فقط به «شرعی بودن» آن نیست بلکه عملی در درگاه حق پذیرفته است که «نيّت» انجام دهنده آن نیز درست و انسانی باشد. فقه گرایی افراطی در تعریف اخلاق در عمل به خالی کردن کردار باورمندان از درونمایه اصلی اش- یعنی نیت- منجر می شود.

۲-فقه به اعتبار اینکه در بسیاری موارد به مسایل جزئی می پردازد بسیار وابسته به فرد- و به قول فیزیکدانها وابسته به دستگاه مختصات- است؛ به عبارت دیگر نتیجه ای که شما از یک استدلال فقهی- و در معنای عامتر حقوقی- می گیرید به طریقه طرح پرسش، نحوه انتخاب مستندات از متون مقدس و چگونگی تفسیر آنها بستگی دارد. شما هیچ دو فقیه اسلامی را نمی توانید بیابید که پاسخ هایشان برای تمام باید و نباید های شرعی کاملاًَِ یکسان باشد. اگر مبنای اخلاق صرفاً «خروجی فقه» باشد، تکثر موجود در فقه بدون شک به نسبی شدن اخلاق منجر می شود.

شاید برخی بگویند اساساً فقه متعلق به گذشته است و زمان به کار بردنش به سر آمده است. اما حرف من این است حتی همین فقه به زعم اینان تاریخ گذشته نیز دست بالا یک سیستم حقوقی را به ما عرضه می کند و نمی توان یک سیستم حقوقی را- چه متعلق به گذشته باشد و چه مدرن- مستمسک در نوردیدن مرزهای اخلاق قرار داد.

روبوسی افتخاری با احمدی نژاد و جایگاهی که هیچ گاه نداشته است

ارسال‌شده در intellect, Iran, music, politics در اوت 14, 2010 توسط hajiakbari

من هم مانند بسیاری از دوستان از دیدن عکس روبوسی علیرضا افتخاری و محمود احمدی نژاد عصبانی شدم؛ ولی برآشفتگی ام از همان نوعی بود که اگر هر کس دیگری هم با احمدی نژاد روبروی دوربین روبوسی می کرد به آن دچار می شدم. به عبارت دیگر- بر خلاف بسیاری از دوستان- من جایگاه ویژه ای برای افتخاری قائل نبوده و نیستم. افتخاری سالهاست که در بین هنرمندان و هنرشناسان مرده است و نسبتش با موسیقی سنتی ایرانی مانند نسبت جواد یساری و عباس قادری است با موسیقی پاپ و از اینکه برخی افتخاری را با اساتید بزرگی مانند محمد رضا شجریان و شهرام ناظری مقایسه می کنند و از او انتظار دارند که مانند آنان آزاده باشد لجم می گیرد و بی اختیار یاد این شعر مولانا در ابتدای مثنوی معنوی اش می افتم که:

کار پاکان را قیاس از خود نگیر
گرچه آید در نوشتن شیر شیر

گرچه رفتار افتخاری حتی در حدی که از شهروندان عادی انتظار می رود هم نبود و تنها لفظی که می توانم برایش به کار برم «خوش رقصی»ای است که به هیچ روی قابل تأویل و توجیه نیست.

میهمانی خدا مبارک باد

ارسال‌شده در life in Ann Arbor, religion در اوت 11, 2010 توسط hajiakbari

این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده ی لقمه های راز شد
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوی خان آسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
چند خوردی چرب و شیرین از طعام
امتحان کن چند روزی در صیام
چند شبها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار شو دولت بگیر

(شعر از مولانا جلال الدین رومی و آواز از استاد محمد رضا شجریان است. این آواز را می توانید از اینجا دانلود کنید)

اتفاقات تأسف بار هفته اخیر و خطر ناسیونالیسم قوم-محور

ارسال‌شده در intellect, Iran, politics در اوت 3, 2010 توسط hajiakbari

دیدن این دو ویدئو که حوادثی را که در فاصله چند روز اخیر رخ داده اند به تصویر می کشند به شدت من را تکان داد یا بهتر است بگویم ترساند. ویدئوی نخست مربوط به فحاشی های شرم آور و زننده طرفداران پرسپولیس نسبت به ترکهای آذربایجان است و ویدئوی دوم نیز قسمتی ازتظاهراتی را نشان می دهد که یک شنبه گذشته در تبریز رخ داد و در آن برخی از طرفداران خشمگین تیم تراکتور سازی که از برخورد تبعیض آمیز و ناعادلانه فدراسیون در محرومیت دو جلسه ای تیم محبوبشان از بازی های خانگی به خشم آمده بودند،‌ شعارهایی را بر زبان می آورند که به جای اینکه حول احقاق حقوق اساسی ترکان ایران و اعتراض به رفتار دوگانه و تبعیض آمیز حاکمیت متمرکز باشد قوم فارس را هدف گرفته است. (دلیل اینکه گفتم «بعضی» این بود که در ویدئوهای دیگری که از این تظاهرات دیدم چنین شعارهای سخیف و نامناسبی به گوش نمی رسید.) شاید برخی بگویند که نه این طرفداران پرسپولیسی نماینده قوم فارس هستند و نه تبریزی هایی که در این ویدئو می بینیم نماینده قوم ترک و اصولا فرهنگ کسانی که در ایران به استادیوم می روند پایین تر از آن است که بتوان آنها را جدی گرفت. این حرف،‌ حرف درستی است و اتفاقا همین نگرانی من را صد چندان می کند چرا که نشان می دهد کلیشه های قومیتی میان طبقات پایین جامعه ایرانی بسیار قدرتمند است و تجربه تاریخی نشان داده که سیاستمداران عوامگرا بیشترین استفاده را از این طبقات برده اند و با اندکی دقت می توان دید که چنین سیاستمداران عوام فریبی در میان قومیتهای ایرانی کم نیستند. مضاف بر این این فریادها نشانه هایی هستند از وجود کلیشه های قومیتی بین مردم ایران، کلیشه هایی که شاید به فریادهای این چنینی منتهی نشوند ولی نمود عینی شان را می توان در زندگی روزمره تمامی طبقات اجتماعی کم و بیش مشاهده کرد.

از لحاظ جامعه شناسی ناسیونالیسم پدیده ای مخصوص جوامع مدرن است. چرا که در جوامع مدرن به دلیل آسان بودن مهاجرت و سیال بودن جمعیت های انسانی هویت های پیش مدرنی مانند روستا و قبیله رنگ می بازند و لاجرم هویت بزرگتری- به نام ملت- جایگزین آنها می شود. در جوامعی که در گذر از سنت به مدرنیته از ساختاری تکثرگرا و {شبه}دموکراتیک برخوردارند و جامعه مدنی قدرتمندی دارند چنین هویت جایگزینی بر مبنای برابری در برابر قانون و «شهروند بودن» شکل می گیرد بدین معنا که افراد ساکن در یک کشور- مستقل از نژاد و زبان و محل تولدشان-و صرفا به اعتبار شهروند بودنشان جزو «ملت» محسوب می شوند. (شاید مشهورترین و موفق ترین این مدلها مدل بریتانیا و امریکا باشد.) حال اینکه در جوامع استبدادی و تمامیت خواه این هویت جایگزین رنگ و بوی نژادی به خود می گیرد و تعلق داشتن به یک گروه زبانی، قومیتی یا مذهبی خاص مبنای پذیرفته شدن فرد در نظم جدید می شود،‌ در این میان افراد و گروههایی که در این چارچوب «غیر خودی» محسوب می شوند اما از بد زمانه در قلمرو سرزمینی این «ملیت» فوم-محور قرار گرفته اند در بهترین حالت به حاشیه رانده می شوند. (این دقیقا همان اتفاقی بود که در ملت سازی اجباری رضاشاه در ایران و آتاتورک در ترکیه افتاد و قومیتهای غیر فارس زبان در ایران و کردها در ترکیه به حاشیه رانده شدند و حتی وجودشان نیز در معرض انکار حاکمان مستبد و روشنفکران طرفدار و توجیه گر سیستم استبدادی موجود قرار گرفت.) در این میان گروههای به حاشیه رانده شده نیز آرام نمی نشینند و در برابر هویت جدیدی که منکر اصالت شان می شود دست به تولید ناسیونالیسمی تدافعی می زنند؛ این ناسیونالیسمِ عکس العملی اغلب به اندازه ناسیونالیسم حاکم قوم-محور است و به دنبال هویت بخشیدن به آن گروه قومی خاص و نفی قومیتها و نژادهای دیگر است.

در تاریخ معاصر جهان ناسیونالیسم قوم-محور همواره نتایج فاجعه باری را به دنبال داشته است. هیچ کدام از ما جنگهای خونین یوگسلاوی سابق در دهه نود میلادی را از یاد نبرده ایم؛ خشمی که سالها و دهه ها زیر پوست جامعه چندنژادی یوگسلاوی سابق پنهان شده بود با اندک جرقه ای به چنان انفجاری منجر شد که کمتر کسی از اثرات سوء آن در امان ماند. اما سیاهه فجایع این ناسیونالیسم نژاد-محور تنها به یوگسلاوی محدود نمی شود و این طاعون قرن بیستم ملتهای زیادی را به خاک مذلت نشانده است.

بدون شک متوقف کردن واصلاح روندهای اجتماعی که در نتیجه سیاست های رژیم گذشته و کنونی به وجود آمده اند آسان نیست و چه بسا چندین نسل به طول بینجامد. اما این امر نباید سبب شود که دست روی دست بگذاریم و سقوط کشورمان به گودال درگیری های قومی را نظاره گر باشیم. شاید قانع کردن کسانی که در دهه دوم قرن بیست و یکم همچنان در توهم نژاد برتر بودن به سر می برند شدنی نباشد، اما بر روشنفکران مرکزنشینی که به چنین افسانه هایی باور ندارند و انسان را بماهوانسان- و مستقل از نژاد و زبان و مذهبش- ارج می نهند لازم است که از گفتمان «نژاد-محور» که نود سال است بر تعریف هویت ایرانی سایه افکنده است عبور کنند و ملیت ایرانی را بر مبنای مجموعه ای متکثر و دارای حقوق یکسان بپذیرند و با صراحت بیشتری به دفاع از مطالبات اقوام ایرانی- مانند حق تحصیل زبان مادری و تمرکز زدایی سیستم سیاسی- بپردازند. (در این میان نقش رهبران جنبش سبز برای کوتاه کردن دیوار بی اعتمادی بین مرکزنشینان و اقوام بسیار کلیدی است.) روشنفکران قومیتهای ایرانی نیز باید از ناسیونالیسم های تدافعی ترک-محور، کرد-محور، عرب-محور و …. که در مقابله با ناسیونالیسم فارس-محور مرکز شکل گرفته فاصله بگیرند و گفتمان خود را به چارچوب حقوق بشر-محور نزدیک کنند و به خصوص با موج «ضد فارس»ی که مع الاسف در ویدئوی دوم می بینیم و بین برخی قومیتها گسترده شده با صراحت و شفافیت بیشتری برخورد کنند.

کوتاه سخن اینکه مردم ایران- از هر نژاد و قوم و زبان و مذهبی که باشند- دشمنی جز استبداد ندارند و ناسیونالیسم قوم-محور و تبعیض های ناشی از آن نیز یکی از عوارض نامبارک مدرن سازی فرمایشی بدون شکل گرفتن و تعمیق نهادهای دموکراتیک و جامعه مدنی است و تا زمانی که ناسیونالیسم شهروند-محور (که مبتنی بر تلقی دموکراتیک از جامعه و حکومت است) غالب نشود نمی توان به استقرار دموکراسی و رفع تبعیض چندان امیدوار بود.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.